<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گلگشت</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 01 Oct 2008 00:26:43 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بدون عنوان</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;این وبلاگ به دلیل پاره ای از مشکلات به وبلاگ زیر منتقل شد ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;از این به بعد به اون یکی سر بزنید ممنون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;شاد باشین ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.golgasht2.blogfa.com&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=5&gt;http://www.golgasht2.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 00:26:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> آسایشگاه جزامیان </title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آسایشگاه جزامیان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در سبز رنگ بزرگ قدیمی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; با صدای آزاردهنده ای باز میشود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارد محیط قرنطینه میشوید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هیکل زشت و غم گرفته ساختمان با سکوت رعب آوری که برآن محیط حکم فرماست، آزارت میدهد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ناگهان از این همه تیرگی ودلتنگی دلت می گیرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; احساس میکنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سرگردان حول وحوشت را گرفته اند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به ساختمان که نزدیکتر می شوی حتی صدای پچ پچ مشمئزکننده ای را هم میشنوی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یک لحظه دلت می خواهد پا به فرار بگذاری و از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی ولی حسی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم برداری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در دیگری باز میشود و بلافاصله پشت سرت بسته می شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موجی از هوای گرم و ساکن داخل به صورتت برخورد می کند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هیچ نوری نسیت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاریکی مطلق &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شقیقه هایت تند تند می زند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینجا مثل قبر تاریک تاریک است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از راهروهای طویل عبور می کنی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تمام درهای کوچک بسته است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اما دری نیمه باز... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرام به آن در نزدیک می شوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سعی می کنی آرامش وسکوت و سکون آنجا را به هم نریزی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وارد اتاق می شوی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یک پنجره گرد کوچک که تنها تامین کننده نور داخل است جلب توجه می کند و نور خورشید با کمرویی تمام اجازه یافته فقط بر قسمتی از اتاق بتابد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; جسم تکیده و مچاله شده ای را توی نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; درباره زن یا مرد بودن این موجود شک داری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تمام بدن، دستها، پاها وصورت او به طور نفرت انگیزی خورده شده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیگر نمی توانی تحمل کنی ، ولی او چه می کند ؟ بیشتر دقت میکنی یکی از چشم ها هنوز سالم است و حالت طبیعی اش را حفظ کرده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تنها جائی از بدنش را که جزام به آن حمله ور نشده است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و زن مشغول سرمه کشیدن به آن چشمش است ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی بیرون می آیی تنها به یک جمله فکر می کنی : میان آن همه مرگ و نیستی، زشتی و تباهی ، باز انسانی هست که به آینده چشم دوخته وآن را زیبا می بیند واین یعنی امید . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 17:26:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه بهشت</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اسب و سگم هم تشنه‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسافر گفت: روز به خير &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد با سرش جواب داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بهشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آنجا بهشت نيست، دوزخ است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌کنند. چون تمام آنهايي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا مي‌مانند... &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;FONT size=1&gt;بخشي از کتاب &quot;شيطان و دوشيزه پريم&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;نوشته: &quot;پائولو کوئيلو&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/FONT&gt;بچه‌ها بخش پيوندام خراب شده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; نمي دونم چرا نمي تونم هيچكي رو پيوند بدم اين خيلي بد ... وقتي درست شد همتونو لينك مي‌كنم ... بازم بهم سر بزنين كه لينكتونو داشته باشم ... وقتي درست شد مي‌گم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاد و پيروز باشين ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 19:09:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فال ماهانه مهــــــــر</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=AutoNumber26 style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;90%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://falestan.com/horoscop/mahaneh.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;
&lt;TABLE class=forumline cellSpacing=1 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=row1 dir=rtl align=right&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 19:12:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انعکاس زندگی</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description> پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!&lt;BR&gt;صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!&lt;BR&gt;پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟&lt;BR&gt;پاسخ شنید: کی هستی؟&lt;BR&gt;پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!&lt;BR&gt;باز پاسخ شنید: ترسو!&lt;BR&gt;پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟&lt;BR&gt;پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!&lt;BR&gt;صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!&lt;BR&gt;پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.&lt;BR&gt;اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.&lt;BR&gt;مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(برگرفته از وبلاگ :: &lt;A href=&quot;http://godlove2007.blogfa.com/post-47.aspx&quot;&gt;انواع عرفان-انرژی درمانی در قرن20-21&lt;/A&gt; )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 11:38:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://rezvan.org/golesorkh/pic/82_03_28_rose.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دهانت را مي بويند.&lt;BR&gt;مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.&lt;BR&gt;دلت را مي بويند...&lt;BR&gt;روزگار غريبي ست نازنين.&lt;BR&gt;و عشق را&lt;BR&gt;کنار تيرک راه بند&lt;BR&gt;تازيانه مي زنند.&lt;BR&gt;عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.&lt;BR&gt;در اين بن بست کج و پيچ سرما&lt;BR&gt;آتش را &lt;BR&gt;به سوخت بار سرود و شعر فروران مي دارند.&lt;BR&gt;به انديشيدن خطر مکن.&lt;BR&gt;روزگار غريبي ست نازنين.&lt;BR&gt;آن که بر در مي کوبد شباهنگام&lt;BR&gt;به کشتن چراغ آمده است.&lt;BR&gt;نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.&lt;BR&gt;آنک قصابانند&lt;BR&gt;بر گذر گاه مستقر&lt;BR&gt;با کنده و ساطوري خون آلود.&lt;BR&gt;روزگار غريبي ست نازنين.&lt;BR&gt;و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند &lt;BR&gt;و ترانه را بر دهان.&lt;BR&gt;شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.&lt;BR&gt;کباب قناري&lt;BR&gt;بر آتش سوسن و ياس&lt;BR&gt;روزگار غريبي ست نازنين.&lt;BR&gt;ابليس پيروز مست&lt;BR&gt;سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.&lt;BR&gt;خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;زنده ياد احمد شاملو&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 09:11:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توله سگي براي فروش</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صاحب مغازه كاغذي را بالاي در مغازه اش زده بود.روي آن نوشته شده بود &quot;توله سگي براي فروش&quot; .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اين آگهي ها توجه بچه ها را فورا جلب مي كند . به همين دليل پسرك ريز نقشي آمد و زير تابلو اسيتاد و پرسيد:&quot;توله سگ را چند مي فروشيد؟&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صاحب مغازه پاسخ داد: &quot;از 30دلار داريم تا 50دلار&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پسرك جيب هايش را گشت و مشتي پول خرد بيرون آورد و گفت:&quot;من دو دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم حد اقل آن ها را ببينم؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صاحب مغازه لب خندي زد و سوتش را به صدا در آورد و توله سگ كوچو لويي كه پايش لنگ بود از داخل خانه اش بيرون آمد . پسر پرسيد چه اتفاقي براي اين سگ كوچولو افتاده است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صاحب مغازه گفت:&quot;دامپزشك او را معاينه كرده و گفته كه مشكل مادر زادي دارد و براي هميشه لنگ خواهد بود.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پسرك با هيجان گفت:&quot;من اين سگ را مي خواهم.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صاحب مغازه گفت:اگر اين سگ را مي خواهي لازم نيست پول بدهي.من آن را مجاني به تو مي دهم &quot;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پسرك عصباني شد. و در چشم هاي صاحب مغازه خيره شد.انگشتش را طرف او گرفت و با لحني تحديد آميز گفت:&quot;نمي خواهم آن را مجاني به من بدهي آن توله سگ هم به اندازه بقيه توله سگ ها مي ارزد.من پولش را كامل مي دهم .الآن دو دلار و سي و هفت سنت دارم.بقيه اش را وقتي پول تو جيبي ام را گرفتم مي دهم.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صاحب مغازه بار ديگر گفت:&quot;لازم نيست اين سگ را بخري .او نمي تواند دنبال تو بدود،بپرد و باري كند.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پسرك جلو آمد شلوارش را بالا زد و آن رابه صاحب مغازه نشان داد.ميله فلزي بزرگي به جاي پاي چپ او بسته بودند.بعد به صاحب مغازه نگاه كرد و با لحني معصومانه گفت:&quot;خود من هم نمي توانم بدوم و بازي كنم . اين سگ كوچولو به كسي نياز دارد كه درد او را بفهمد .&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;*نويسنده:دان كلارك.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;*از كتاب &quot;وپ جوجه براي تقويت روح انسان&quot;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;*نوشته &quot;مارك ويكتور هنسن و جك كانفيلد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 07:28:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زخمهای عشق</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....&lt;BR&gt;تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود, صدای فریاد مادر را شنید, به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم, اینها خراش های عشق مادرم هستند ....&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 23:20:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد و پسرک واکسی</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!&lt;BR&gt;پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 13:56:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین کلمات</title>
<link>http://golgasht1.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;آخرین کلمات یک الکتریسین:خوب حالا روشنش کن  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر می کنی توی این غار چیه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک بند باز: نمیدونم چرا چشام سیاهی میره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغه این گیوتین گیر کرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو می شناسم، سمی نیست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک چتر باز: پس چترم کو؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک خبرنگار: بله ، سیل داره به طرفمون میاد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک خوناشام: نه بابا، خورشید یک ساعت دیگه طلوع می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک دوچرخه سوار: نخیر، تقدم با منه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده ام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک فضا نورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یکه کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضه شلیک کردن نداری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو قطع کنم تمومه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک ملوان زیر دریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;... آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 09:32:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golgasht1&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>golgasht1</dc:creator>
<guid>http://golgasht1.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
