تبليغاتX
گلگشت

گلگشت

آسایشگاه جزامیان

آسایشگاه جزامیان

 در سبز رنگ بزرگ قدیمی

 با صدای آزاردهنده ای باز میشود

وارد محیط قرنطینه میشوید

 هیکل زشت و غم گرفته ساختمان با سکوت رعب آوری که برآن محیط حکم فرماست، آزارت میدهد

 ناگهان از این همه تیرگی ودلتنگی دلت می گیرد

 احساس میکنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سرگردان حول وحوشت را گرفته اند

 به ساختمان که نزدیکتر می شوی حتی صدای پچ پچ مشمئزکننده ای را هم میشنوی

 یک لحظه دلت می خواهد پا به فرار بگذاری و از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی ولی حسی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم برداری

در دیگری باز میشود و بلافاصله پشت سرت بسته می شود

موجی از هوای گرم و ساکن داخل به صورتت برخورد می کند

 هیچ نوری نسیت

تاریکی مطلق

 شقیقه هایت تند تند می زند

اینجا مثل قبر تاریک تاریک است

 از راهروهای طویل عبور می کنی

 تمام درهای کوچک بسته است

 اما دری نیمه باز...

آرام به آن در نزدیک می شوی

سعی می کنی آرامش وسکوت و سکون آنجا را به هم نریزی

 وارد اتاق می شوی

 یک پنجره گرد کوچک که تنها تامین کننده نور داخل است جلب توجه می کند و نور خورشید با کمرویی تمام اجازه یافته فقط بر قسمتی از اتاق بتابد

 جسم تکیده و مچاله شده ای را توی نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی

 درباره زن یا مرد بودن این موجود شک داری

 تمام بدن، دستها، پاها وصورت او به طور نفرت انگیزی خورده شده

 دیگر نمی توانی تحمل کنی ، ولی او چه می کند ؟ بیشتر دقت میکنی یکی از چشم ها هنوز سالم است و حالت طبیعی اش را حفظ کرده

 تنها جائی از بدنش را که جزام به آن حمله ور نشده است

 و زن مشغول سرمه کشیدن به آن چشمش است ...

وقتی بیرون می آیی تنها به یک جمله فکر می کنی : میان آن همه مرگ و نیستی، زشتی و تباهی ، باز انسانی هست که به آینده چشم دوخته وآن را زیبا می بیند واین یعنی امید .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 20:56  توسط گلناز  | 

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌کنند. چون تمام آنهايي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا مي‌مانند...


بخشي از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم"

نوشته: "پائولو کوئيلو"


بچه‌ها بخش پيوندام خراب شده  نمي دونم چرا نمي تونم هيچكي رو پيوند بدم اين خيلي بد ... وقتي درست شد همتونو لينك مي‌كنم ... بازم بهم سر بزنين كه لينكتونو داشته باشم ... وقتي درست شد مي‌گم ....

شاد و پيروز باشين ....

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:40  توسط گلناز  | 

شعر



دهانت را مي بويند.
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست نازنين.
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروران مي دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبي ست نازنين.
آن که بر در مي کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود.
روزگار غريبي ست نازنين.
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين.
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.
خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
زنده ياد احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:42  توسط گلناز  | 

توله سگي براي فروش

صاحب مغازه كاغذي را بالاي در مغازه اش زده بود.روي آن نوشته شده بود "توله سگي براي فروش" .

اين آگهي ها توجه بچه ها را فورا جلب مي كند . به همين دليل پسرك ريز نقشي آمد و زير تابلو اسيتاد و پرسيد:"توله سگ را چند مي فروشيد؟"

صاحب مغازه پاسخ داد: "از 30دلار داريم تا 50دلار"

پسرك جيب هايش را گشت و مشتي پول خرد بيرون آورد و گفت:"من دو دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم حد اقل آن ها را ببينم؟

صاحب مغازه لب خندي زد و سوتش را به صدا در آورد و توله سگ كوچو لويي كه پايش لنگ بود از داخل خانه اش بيرون آمد . پسر پرسيد چه اتفاقي براي اين سگ كوچولو افتاده است؟

صاحب مغازه گفت:"دامپزشك او را معاينه كرده و گفته كه مشكل مادر زادي دارد و براي هميشه لنگ خواهد بود."

پسرك با هيجان گفت:"من اين سگ را مي خواهم."

صاحب مغازه گفت:اگر اين سگ را مي خواهي لازم نيست پول بدهي.من آن را مجاني به تو مي دهم ".

پسرك عصباني شد. و در چشم هاي صاحب مغازه خيره شد.انگشتش را طرف او گرفت و با لحني تحديد آميز گفت:"نمي خواهم آن را مجاني به من بدهي آن توله سگ هم به اندازه بقيه توله سگ ها مي ارزد.من پولش را كامل مي دهم .الآن دو دلار و سي و هفت سنت دارم.بقيه اش را وقتي پول تو جيبي ام را گرفتم مي دهم."

صاحب مغازه بار ديگر گفت:"لازم نيست اين سگ را بخري .او نمي تواند دنبال تو بدود،بپرد و باري كند."

پسرك جلو آمد شلوارش را بالا زد و آن رابه صاحب مغازه نشان داد.ميله فلزي بزرگي به جاي پاي چپ او بسته بودند.بعد به صاحب مغازه نگاه كرد و با لحني معصومانه گفت:"خود من هم نمي توانم بدوم و بازي كنم . اين سگ كوچولو به كسي نياز دارد كه درد او را بفهمد ."

 


*نويسنده:دان كلارك.

*از كتاب "وپ جوجه براي تقويت روح انسان".

*نوشته "مارك ويكتور هنسن و جك كانفيلد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:59  توسط گلناز  | 

زخمهای عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود, صدای فریاد مادر را شنید, به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم, اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:51  توسط گلناز  | 

پیرمرد و پسرک واکسی

پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:27  توسط گلناز  | 

خانم نظافتچی

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سؤال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سؤالات به راحتی جواب میدادم تا به آخرین سؤال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سؤال به نظرم خنده‏دار می‏آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم.
ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سؤال امتحان بی‏جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سؤال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، باید آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید حتی اگر این محبت فقط یک لبخند یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:18  توسط گلناز  | 

بیمارستان جزامی‌ها

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:17  توسط گلناز  |