بدون عنوان
از این به بعد به اون یکی سر بزنید ممنون
شاد باشین ...
از این به بعد به اون یکی سر بزنید ممنون
شاد باشین ...
آسایشگاه جزامیان
در سبز رنگ بزرگ قدیمی
با صدای آزاردهنده ای باز میشود
وارد محیط قرنطینه میشوید
هیکل زشت و غم گرفته ساختمان با سکوت رعب آوری که برآن محیط حکم فرماست، آزارت میدهد
ناگهان از این همه تیرگی ودلتنگی دلت می گیرد
احساس میکنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سرگردان حول وحوشت را گرفته اند
به ساختمان که نزدیکتر می شوی حتی صدای پچ پچ مشمئزکننده ای را هم میشنوی
یک لحظه دلت می خواهد پا به فرار بگذاری و از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی ولی حسی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم برداری
در دیگری باز میشود و بلافاصله پشت سرت بسته می شود
موجی از هوای گرم و ساکن داخل به صورتت برخورد می کند
هیچ نوری نسیت
تاریکی مطلق
شقیقه هایت تند تند می زند
اینجا مثل قبر تاریک تاریک است
از راهروهای طویل عبور می کنی
تمام درهای کوچک بسته است
اما دری نیمه باز...
آرام به آن در نزدیک می شوی
سعی می کنی آرامش وسکوت و سکون آنجا را به هم نریزی
وارد اتاق می شوی
یک پنجره گرد کوچک که تنها تامین کننده نور داخل است جلب توجه می کند و نور خورشید با کمرویی تمام اجازه یافته فقط بر قسمتی از اتاق بتابد
جسم تکیده و مچاله شده ای را توی نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی
درباره زن یا مرد بودن این موجود شک داری
تمام بدن، دستها، پاها وصورت او به طور نفرت انگیزی خورده شده
دیگر نمی توانی تحمل کنی ، ولی او چه می کند ؟ بیشتر دقت میکنی یکی از چشم ها هنوز سالم است و حالت طبیعی اش را حفظ کرده
تنها جائی از بدنش را که جزام به آن حمله ور نشده است
و زن مشغول سرمه کشیدن به آن چشمش است ...
وقتی بیرون می آیی تنها به یک جمله فکر می کنی : میان آن همه مرگ و نیستی، زشتی و تباهی ، باز انسانی هست که به آینده چشم دوخته وآن را زیبا می بیند واین یعنی امید .
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميکشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر که ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميکنند. چون تمام آنهايي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا ميمانند...
نوشته: "پائولو کوئيلو"
بچهها بخش پيوندام خراب شده
نمي دونم چرا نمي تونم هيچكي رو پيوند بدم اين خيلي بد ... وقتي درست شد همتونو لينك ميكنم ... بازم بهم سر بزنين كه لينكتونو داشته باشم ... وقتي درست شد ميگم ....
شاد و پيروز باشين ....
بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم، موفقیت، یا شكست، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه میدهد. تصویر ذهنی شما میتواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، میتواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، میتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب میكنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلاییترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیتها، نه خیالات واهی، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد. مواظب خودتان و روحتان و اندیشههای قشنگتان باشید. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبهروی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !
(برگرفته از وبلاگ :: انواع عرفان-انرژی درمانی در قرن20-21 )

دهانت را مي بويند.
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست نازنين.
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروران مي دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبي ست نازنين.
آن که بر در مي کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود.
روزگار غريبي ست نازنين.
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين.
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.
خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
زنده ياد احمد شاملو
صاحب مغازه كاغذي را بالاي در مغازه اش زده بود.روي آن نوشته شده بود "توله سگي براي فروش" .
اين آگهي ها توجه بچه ها را فورا جلب مي كند . به همين دليل پسرك ريز نقشي آمد و زير تابلو اسيتاد و پرسيد:"توله سگ را چند مي فروشيد؟"
صاحب مغازه پاسخ داد: "از 30دلار داريم تا 50دلار"
پسرك جيب هايش را گشت و مشتي پول خرد بيرون آورد و گفت:"من دو دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم حد اقل آن ها را ببينم؟
صاحب مغازه لب خندي زد و سوتش را به صدا در آورد و توله سگ كوچو لويي كه پايش لنگ بود از داخل خانه اش بيرون آمد . پسر پرسيد چه اتفاقي براي اين سگ كوچولو افتاده است؟
صاحب مغازه گفت:"دامپزشك او را معاينه كرده و گفته كه مشكل مادر زادي دارد و براي هميشه لنگ خواهد بود."
پسرك با هيجان گفت:"من اين سگ را مي خواهم."
صاحب مغازه گفت:اگر اين سگ را مي خواهي لازم نيست پول بدهي.من آن را مجاني به تو مي دهم ".
پسرك عصباني شد. و در چشم هاي صاحب مغازه خيره شد.انگشتش را طرف او گرفت و با لحني تحديد آميز گفت:"نمي خواهم آن را مجاني به من بدهي آن توله سگ هم به اندازه بقيه توله سگ ها مي ارزد.من پولش را كامل مي دهم .الآن دو دلار و سي و هفت سنت دارم.بقيه اش را وقتي پول تو جيبي ام را گرفتم مي دهم."
صاحب مغازه بار ديگر گفت:"لازم نيست اين سگ را بخري .او نمي تواند دنبال تو بدود،بپرد و باري كند."
پسرك جلو آمد شلوارش را بالا زد و آن رابه صاحب مغازه نشان داد.ميله فلزي بزرگي به جاي پاي چپ او بسته بودند.بعد به صاحب مغازه نگاه كرد و با لحني معصومانه گفت:"خود من هم نمي توانم بدوم و بازي كنم . اين سگ كوچولو به كسي نياز دارد كه درد او را بفهمد ."
*نويسنده:دان كلارك.
*از كتاب "وپ جوجه براي تقويت روح انسان".
*نوشته "مارك ويكتور هنسن و جك كانفيلد.
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود, صدای فریاد مادر را شنید, به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم, اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
آخرین کلمات یک الکتریسین:خوب حالا روشنش کن
... آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر می کنی توی این غار چیه؟
... آخرین کلمات یک بند باز: نمیدونم چرا چشام سیاهی میره
... آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
... آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه
... آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره
... آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغه این گیوتین گیر کرد
... آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو می شناسم، سمی نیست
... آخرین کلمات یک چتر باز: پس چترم کو؟
... آخرین کلمات یک خبرنگار: بله ، سیل داره به طرفمون میاد
... آخرین کلمات یک خوناشام: نه بابا، خورشید یک ساعت دیگه طلوع می کنه
... آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود
... آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی
... آخرین کلمات یک دوچرخه سوار: نخیر، تقدم با منه
... آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده ام
... آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟
... آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره
... آخرین کلمات یک فضا نورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم
... آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم
... آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند
... آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید
... آخرین کلمات یکه کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است
... آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضه شلیک کردن نداری
... آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره
... آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو قطع کنم تمومه
... آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه
... آخرین کلمات یک ملوان زیر دریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم
... آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سؤال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سؤالات به راحتی جواب میدادم تا به آخرین سؤال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سؤال به نظرم خندهدار میآمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم.
ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سؤال امتحان بیجواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سؤال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، باید آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید حتی اگر این محبت فقط یک لبخند یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت،
با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.
اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
×××
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.
در این مقاله قصد داریم تا شما را با عقاید کارشناسان در زمینه عشق و سازش و اثر متقابل رفتار و فیزیک افراد آشنا کنیم. عشق. فروید یکبار هم که شده درست گفته. عشق مظهر انسانیت است. تنها عشق است که می تواند از ما در مقابل رشد و تغییر محافظت کند؛ اما متاسفانه همه روزه شاهد این امر هستیم که رنگ آن در زندگی ما کمرنگ تر می شود. در دنیایی زندگی می کنیم که هدف همه انسان ها مرتفع ساختن نیازهای مادی شان است. 
به طور حتم همه ما کسی را می خواهیم که بتوانیم خنده ها و شادی هایمان را با او تقسیم کنیم، نه تنها عاشقش باشیم بلکه با او یک دوست صمیمی هم باشیم، کسی که هم در شادی ها و پیروزی ها همراهمان باشد و هم در غم ها و دو دلی ها. کسی را می خواهیم که در کنار او احساس آرامش کنیم و به او نزدیک باشیم درست مانند یک روح در دو جسم ؛ چنین زندگی رویای تنها در سایه مصالحه و سازش امکان پذیر خواهد بود.
این مجموعه شامل 12 آهنگ زیبا و کوتاه به منظور استفاده برای زنگ SMS است. تعدادی از آهنگ های این مجموعه دارای کلام و برای اس ام اس است.
پسورد فایل:www.world-hmd.com
Size:0.7 Mb






بزرگترين آزمايش علمي تاريخ بشر در مرز فرانسه و سوئيس آغاز شد. ساعت 12 ظهر روز چهارشنبه 20 شهريور به وقت ايران و مطابق با 10 سپتامبر 2008 اتاق كنترل شتاب دهنده حلقوي سرن به نام LHC كه ميزبان مديران سالهاي دور و نزديك اين مجموعه، دانشمندان و خبرنگاران بود، با توضيحات كوتاه مدير فعلي سرن، كار خود را آغاز كرد!
این شتاب دهنده عظیم که Large Hadron Collider نام دارد با هزینه 9 میلیارد دلار و بزرگترین و پیچیده ترین دستگاهی است که تاکنون توسط بشر ساخته شده است. این شتاب دهنده پروتون ها را با بیش از 99.99 در صد سرعت نور به حرکت در می آورد، سپس آنها را به هم می کوباند. بر اثر این برخورد دمایی بیش از 1000,000 برابر دمای خورشید در مقیاس کوچک ایجاد می شود! این دستگاه قادر است شرایط پس از بیگ بنگ (Big Bang) يا شروع کائنات را در مقیاس میکروسکوپی شبیه سازی کند.
Large Hadron Collider، يا LHC که به نام "برخورد دهنده هادرونی بزرگ" به فارسی ترجمه شده است، برای برخی حکم ماشین قیامت را پیدا کرده است. این برخورد دهنده یا به عبارت دیگر "شتاب دهنده ذره ای" در حقیقت یک آزمایشگاه فیزیک است شامل یک تونل ۲7 کیلومتری که در زیر زمین ساخته شده است . در این تونل ذرات کوچکتر از اتم (ذرات بنیادی) تا سرعتهای حیرت آوری نزدیک به سرعت نور شتاب داده میشوند تا پس از جمع کردن حدود ۱۴ تریلیون الکترون ولت* انرژی، با هم برخورد کنند . با دنبال کردن و مطالعه این برخوردها و نتایج حاصل از آن، فیزیکدانان امیدوارند به اسراری از دنیای زیر اتمی دست یابند که تاکنون خود را از چشم و ابزار و دوربین های آنان پنهان نگه داشته است.
برخورد دهنده هادرونی بزرگ (Large Hadron Collider) که متعلق به سازمان اروپایی پژوهشهای هستهای (CERN) میباشد، در اعماق يكصد و هفتاد و پنج متری زمین، نزدیک شهر ژنو در ناحیه مرزی سوئیس و فرانسه بنا شده است و به علت اندازه بزرگ آن، بخشی از آن در خاک فرانسه و بخشی دیگر در سوئیس قرار گرفته است. سیر تکمیل پروژه این برخورد دهنده از ایده به عمل بیش از دو دهه طول کشیده است، اما سرانجام در روز چهارشنبه (دهم سپتامبر) اينكار ميسر شد و برای اولین بار این ماشین غول پیکر به راه انداخته شد. یکی از اولین اهدافی که برای این شتاب دهنده بزرگ در نظر گرفته شده، تولید و مطالعه برخوردهای بنیادینی است که به عقیده فیزیکدانان مشابه هستند با آنچه که در لحظات آغازین شروع کائنات، یا انفجار بزرگ (بیگ بنگ، Big Bang) اتفاق افتاده است.
اگر چه دانشمندان و علاقه مندان بسیاری در اروپا و گوشه و کنار دنیا با بیقراری در انتظار به راه افتادن این برخورد دهنده بزرگ و شروع به آزمایشهای مختلف برای مطالعه ذرات بنیادی بودند، خبر آماده شدن و به راه افتادن عنقریب این دستگاه عده دیگری را در وحشتی عمیق فرو برده بود : وحشت روز قیامت
و اما نکاتی در مورد این ماشین شتاب دهنده
CERN
كه قرار است شرایط مشابه با
Big Bang
يا لحظات آغازین شروع کائنات را ایجاد کند، بصورت اختصار مرور كنيد :
یک - مدت ۲۰ سال است که این پروژه در حال اجرا است.
دو - گروهی متشکل از ۷۰۰۰ دانشمند و فیزیکدان با مشاركت ۸۰ کشور جهان در این پروژه کار کرده اند
سه - این ماشین که شبیه یک تیوپ است محیطی برابر با ۲۷ کیلومتر دارد و در ۱۷۵ متری زیر زمین نصب شده است بطوريكه یک قطار به راحتی می تواند از داخل آن عبور کند.
چهار - هدف از آزمایشات این شتاب دهنده، پاسخ به سوالات بزرگ فیزیک از طریق اصابت و برخورد پروتون ها با یکدیگر با سرعت نور (300 هزار کیلومتر در ثانیه) است.
پنج - دمای تولید شده در آن، ۱۰۰۰،۰۰۰ بار از دمای مرکز خورشید بیشتر است
شش - مگنت های ابر رسانای بکار گرفته شده در این ماشین، می تواند دما را همانند اعماق فضا پایین بیاورد.
هفت - اين پروژه با هزينه اي بيش از 9 میلیارد دلار آغاز شده است و مهندسان پيچيدگي آن را بسيار بيش از پيچيدگي ماموريت سفر انسان به ماه مي دانند.
هشت - آنها اميدوارند در اين چند ميليونيوم ثانيه، اتحاد نيروهاي اصلي، ابعاد اضافي عالم، ماده تاريك، ضد ماده و همينطور بسياري از ذرات بنيادي ابتدايي را آشكار كنند.
نه - فيزيكدانان ذرات معتقدند در اين آزمايش مي توانند شرايط اوليه شكل گيري عالم بر مبناي نظريه مهبانگ را شبيه سازي كنند.
ده - اين شتاب دهنده به شكل دايره اي غول پيكر در زير زمين و زير خاك كشورهاي فرانسه و سوئيس مي گذرد و دايره اي به محيط 27 كيلومتر را شكل مي دهد.
یازده - بسياري از محققان اميدوارند با انجام اين آزمايش و تكرار آن در ماهها و سالهاي آينده به شرايط اوليه كيهان دست يابند.
دوازده - تا اين لحظه همه مراحل آزمايش مطابق برنامه از پيش تعيين شده به پيش رفته است.
توصیه می کنم ادامه تصاوير این ماشین عجيب، که قرار است بزودي به سوالات بسیاری از عجايب خلقت و کائنات كه براي همه جهانيان مطرح است پاسخ دهد را حتما نگاه کنید
فیلم ویدیویی: گزارش آنلاین آزمايش http://www.youtube.com/watch?v=TtVbZLCPlW8
فیلم ویدیویی: شرح کامل آزمایش http://www.youtube.com/watch?v=qQNpucos9wc
ضمنا براي مشاهده تصاوير و مطالب موضوعات مرتبط (با زبان اصلي) با اين آزمايش بزرگ، که نام بزرگترين و پرهزينه ترين آزمايش تاريخ علم را به خود اختصاص داده است، روي لينک هاي زير کليک کنيد :
لينك 1 : http://lhc-first-beam.web.cern.ch/lhc-first-beam
لينك 2 : http://cdsweb.cern.ch/record/1125846
لينك 3 : http://lhcb-vd.web.cern.ch/lhcb-vd/html/first_events.htm
لينك 4 : http://cdsweb.cern.ch/record/1125843
لينك 5 : http://cdsweb.cern.ch/record/1120955